یار از دست رفته

جمعه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٤

 

عجب دردی درون سينه دارم

خوشم اينک اما بيقرارم

نگاهم شاد و خندان است اما

نهان است غم درون ديده هايم

گلم اما بدون برگ و ريشه

ميان چشم خوشبختی چو خارم

منم ساحل که آزارم دهد موج

فقط سيلی خور درياست کارم

نمی دانم که تاکی می کشم درد؟

ولی دانم که می ميرم از اين غم

مـــهــــدی
 
پنجشنبه ۱٧ شهریور ،۱۳۸٤

 

سفر کردی و من تنها نشستم

بدون بال پر شد قلب مستم

تمام هستی ام خاکستری شد

بهار زندگی خشکيد و پژمرد

بيا يار قشنگ و مهربانم

من و دل بی تو تنها و غريبيم

بدون تو تمام لحظه ها مرد

تمام روزها ابری شد از صبح

تو از وقتی که رفتی روشن رفت

چراغ دل سياه و بی فروغ است

غم دوری ز تو در دل نشسته

دل و جانم همه آشفته گشته

مـــهــــدی
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

<#دوستان#>

پسرهای مثبت

مرا فریاد کن

گلستان ادب


پرشين‌بلاگ